تبلیغات
هیأت محبان بقیه ا..._کوی اتحاد ساری - طلبه ای که فکر می کرد شهید شد
 
هیأت محبان بقیه ا..._کوی اتحاد ساری
خادمان ولایت و شهداء
درباره وبلاگ


هیأت محبان بقیه الله کوی اتحاد ساری اعلام می دارد هر یک از دوستان که تمایل به مشارکت در ارائه مطالب در وبلاگ را دارند از طریق قسمت پیام رسان وبلاگ مراتب علاقه مندی خویش را اعلام کرده تا در اسرع وقت با ایشان تماس گرفته شود.
با تشکر

مدیر وبلاگ : هیات محبان بقیه الله کوی اتحاد ساری
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا از سایت ما راضی هستید؟






ماجرای تنها شهیدی که امام بر پیشانی اش بوسه زد


حجت الاسلام محمد صادقی سرایانی، مشهور به شهید زنده، جانباز 70 درصدی است که در طول پنج سال بیش از 80 بار عمل جراحی شده است. وی مبارزه خود را از دوران ستمشاهی آغاز کرد برای همین طعم بازداشتگاه‌های رژیم پهلوی را نیز چشیده است. سال 56 وارد حوزه گناباد شده، بعد برای ادامه تحصیل به تربت حیدریه و نهایتا به مشهد رفته است. وی پس از جنگ تا خارج فقه و اصول خوانده است.

سال 62 ازدواج کرده، خودش می‌گوید پیش از ازدواج خواب دیده بودم امام حسین(ع) به من فرمود می‌خواهی داماد من شوی؟ همه این خواب را تعبیر به شهادت می کردند اما تعبیر واقعی‌اش ازدواج با دختری از نسل سادات حسینی بود. نتیجه 28 سال زندگی مشترکش دو دختر و دو پسر است که دانشجوی دکترای داروسازی، مهندسی کشاورزی و کامپیوتر هستند.

 

چمران رمز عبور نداشت به ستاد راهش ندادم
در زمان جنگ به کرمانشاه، باختران یا ستاد غرب می‌گفتند چون مردم از شاه بدشان می آمد و فکر می‌کردند هر جا نام شاه دارد حتما به شاه مخلوع منتسب است، حتی شاهرود را هم امامرود می گفتند که امام خمینی پس از شنیدن این جریان، اعتراض کردند و گفتند این شاهرود، از اسم آیت الله شاهروردی است همانطور که وجه تسمیه کرمانشاه نیز، سلسله کرمانشاهی از علمای بزرگوار این شهر هستند.

وارد ستاد غرب که شدم با اینکه طلبه بودم اما به مقتضای سن یک نوجوان 14 ساله جست و خیز فراوانی داشتم و خیلی شوخ و شلوغ بودم . یک روز همینطور که در سالن راه می رفتم یک دفعه دیدم از یکی از اتاق ها صدا می آید که این بچه را جنگ نبرید، فهمیدم در مورد من است. دقیق تر شدم، گفتند: وقتی از جنوب خراسان تا اینجا خود را رسانده چطور راضی‌اش کنیم؟ فرمانده گفت: یک تیر هوایی جلویش بزنید متوجه می شود جنگ شوخی نیست، بترسد و بماند. سرش را گرم کنید که تو باید نگهبانی دهی و خط مقدم همینجاست.
بعد از پایان جلسه، آقای قدرتی از سپاه سمنان از اتاق آمد بیرون و در حالی که به شلیک ضدهوایی‌های دشمن اشاره می کرد به من گفت میدانی جنگ از همین جا شروع می شود. من که می خواستم نقشه دیگری برای من نکشند گفتم بله می دانم همینجا خط مقدم است.
آن شب ساعت 12 شب شیفت نگهبان شدم آن هم با تفنگ M1 که باید برای هر شلیک گلنگدن می‌کشیدی! رمز شب، «سه ستاره، الله اکبر، ستاره» اعلام شد و تأکید کردند گول نخورید اگر یک نفر آمد اسم معاون یا فرمانده پایگاه را آورد در را باز نکنید.
من رمز را حفظ کردم. یک ساعت بعد ماشینی جلوی در نگه داشت و گفت در را باز کن امشب را اینجا استراحت کنیم. گفتم رمز؟ گفت ما رمز نداریم. گفتم ما هم جا نداریم! گفت ما از تهران امده‌ایم (اشاره کرد به فردی که در ماشین خوابیده و کلاهش را روی سرش کشیده بود) گفت: ایشان آقای چمران است. گفتم من چمران ممران سرم نمی‌شود (ایشان را نمی‌شناحتم)
گفت: چمران! نماینده امام و ... گفتم فایده ندارد باید رمز بگویی.

من فکر می کردم می‌گوید ایشان (چمران) آمده و نماینده امام و دیگران هم می‌آیند. گفتم پس اگر این همه آدم هستید ما جا نداریم بروید جای دیگر! گفت نه همین آقا این سمت‌ها را دارد. گفتم مگر می شود یک نفر اینقدر مهم باشد؟ در این لحظه چمران خودش بیدار شد، کلاه ارتشی اش را تنظیم کرد و از ماشین پیاده شد و به من گفت پسرم من چمران هستم. گفتم لازم نیست خودت را معرفی کنی این آقا شما را معرفی کرده. گفت: پس در را باز کن. گفتم رمز بدید تا باز کنم. گفت رمز نداریم. گفتم پس ما هم جا نداریم.
گفت: بگو آقای اسکندری (مسؤول ستاد) بیاید . تا این را گفت یادم آمد به من گفته بودند مبادا با آوردن اسم مسؤولان گول بخورید. گفتم: فکر نکنی اسم اسکندری را بیاوری من در را باز می‌کنم.
گفت: من نگفتم در را باز کن، گفتم: بگو خودش بیاید.
 در برج نگهبانی دو شاسی زنگ داشتیم یکی برای خبرکردن اتاق پاس‌بخش و یکی برای سالنی که 500 نفر در آن می‌خوابیدند. چون منافقین در منطقه فعال بودند گفته بودند اگر اتفاقی افتاد این شاسی را هم فشار دهید تا سربازان هم برای دفاع بیدار شوند.
تا چمران این را گفت با خودم گفتم ببین خدا به زبانش انداخت این حرف را بزند که من به این بهانه که تنها هستم کمک بطلبم، دستم را روی شاسی گذاشتم، آژیز سختی کشید و همه ریختند بیرون و بزن بکوب و شلیک هوایی و ... .
آقای اسکندری پا برهنه آمد که چی شده؟ گفتم هیچی چمران کیه؟ میگه در را باز کن.

گفت: چمران است! گفتم: خودش گفت من چمرانم! گفت خب در را باز کن. گفتم رمز نداره. گفت: این خودش رمز است. گفتم: شما وقتی رمز را می دادی به من نگفتی سه ستاره چمران ستاره الله اکبر...!
این را که گفتم عصبانی شد و مرا هل داد رفت جلو و در را باز کرد، چمران داخل شد و همدیگر را در آغوش کشیدند.
من نگران بودم که الان معلوم نیست چه بلایی سرم بیاید و چه تصمیمی برای من بگیرند اما وقتی چمران آمد داخل مرا بغل کرد پیشانی ام را بوسید و گفت: «به خدا قسم پیروزی ما بخاطر ایستادگی ماست؛ باید مدام مراقبت کرد. باید باور داشت که اگر تو اینجا در سنگر نشسته ای و چشم ها را به بیداری سپرده ای، در آن سوی تو هم دشمن سنگر گرفته و بیدار است و پیروز میدان کسی است که مراقب‌تر و بیدارتر و آماده‌تر باشد. پس لحظه‌ای چشمانت را از دشمن برندار، پاهایت را به استواری عادت ده، چشمانت را به بیداری و فکرت را به هشیاری.

مبادا یک وقت خسته شوی، همیشه آماده شلیک باش. در باور ما کشتن روا نیست اما وقتی بنا گذاشتند که ما را به خاطر ایمان و عقیده‌مان بکشند باید شلیک کنی تا ایمان و عقیده‌ات باقی بماند. اینجا اگر کشته شویم باکی نیست با این کشته شدن انسان بالا می رود و به نور می رسد اگر تو اینجا سنگر نشینی باید بدانی که آن سوتر دوستان تو هم سنگر نشینند (یعنی همه داریم با هم نگهبانی می دهیم و مراقبت می کنیم) و ترس را به دشمن سپرده‌اند، شجاعت و دلیری و مقاومت را رفیق خود و سنگرهای خود کرده‌اند از مرگ باکی ندارند و خوشا به حال کسانی که ایستاده‌اند و ایستاده می میرند و قامتشان با خون قلبشان رنگ می شود.»

از برخورد چمران با خود، معنای واقعی انسان را دریافتم؛ هرکس دیگر بود یک سیلی می زد! در حالی که او یک ربع مرا نصیحت و از ایستادگی‌ام تشکر می‌کرد. امروز هم ما باید بایستیم و روی ارزش‌ها و آرمان‌های خود ایستادگی کنیم.
بعد از این جریان دیگر دائما می‌رفتم جبهه، تا خرداد 61 که مجروح و شهید شدم و پس از بازگشت دوباره، تاکنون 81 بار جراحی شده‌ام اما با این وجود به شوق شهادت تا پایان جنگ در جبهه حضور داشتم.

 

تنها شهیدی که امام بر پیشانی اش بوسه زد

در منطقه ممدلی یک روز عصر عراقی ها پاتک شدیدی زدند که ارتفاعات کله شوهان را پس بگیرند و به قدری آتش ریختند که در عرض نیم ساعت بیش از هشت شهید و بیست مجروح دادیم و رزمندگان روحیه خود را از دست داده بودند.

من که تا آن هنگام عمامه ام را در سنگر گذاشته بودم تا استتار شده و شناسایی نشوم وقتی دیدم بچه ها دارند روحیه شان را می بازند و عقب نشینی می‌کنند بلافاصله عمامه گذاشتم آمدم وسط میدان صحبت کردم که اگر می خواهید نشان دهید در کربلا می توانستید ایستادگی کنید اینجا وقتش است که بعد از این صحبت ها، همه ایستادند و مردانه جنگیدند. حتی مجروحین هم دیگر داد و فریاد نمی‌کردند و همکاری کردند تا پیروز شدیم. 
در این شرایط حتی شهید مرتضی جاویدی در حالی که فرمانده جنگ می گفت عقب نشینی کنید، با چند نفر یک تپه را نگاه داشت و ایستاد و پیروز شد. وقتی می خواست خدمت امام برسد با اینکه از قبل به او توصیه کرده بودند خود را روی پای امام نیندازد اما این کار را کرد و امام هم پیشانی او را بوسید و شد تنها شهیدی که امام بر پیشانی اش بوسه زد.

 

و آنگاه من شهید شدم
عمامه ام در سنگر بود، قرار شده بود عملیات کنیم تا تپه‌های دیسکه را آزاد کرده و عراقی‌ها را در دشت بریزیم که ضریب امنیتی منطقه را بالا ببریم و ارتفاعات کله شوهان را از ما نگیرند.
در این عملیات که در تاریخ 3/8/61 انجام شد و مسلم بن عقیل نام داشت، یک گلوله به سمت راست شکمم خورد، مشغول باندپیچی بودم که به سمت چپ هم ترکشی اصابت کرد، در همین لحظه ترکشی هم به پایین شکم خورد و روده هایم بیرون ریخت با همان حال روده ها را به داخل شکم فشار می دادم و سعی داشتم جمعشان کنم اما از دستم سر می خورد به ناچار عمامه ام را باز کردم و با آن شکمم را بستم.
به دلیل خونریزی شدید بی رمق شدم تا حدی که وقتی به بیمارستان رسیدم لب هایم چسبیده و دستانم چروکیده شده بود، توانی در بدن نداشتم اطرافیانم را به صورت اشباح می دیدم.

بعد از آنجا به بیمارستان طالقانی کرمانشاه منتقل شدم. از آنجا چیزی به خاطر نمی آورم. بعد به بیمارستان نمازی شیراز منتقل شده و در آنجا به هوش آمدم. از بس فضای بیمارستان سرسبز و زیبا بود و آیات قرآن هم در حال پخش بود احساس کردم عاقبت بخیر شده و وارد بهشت شده ام. فکر می‌کردم پرستارانی که با لباس سفید عبور می‌کنند حوریان بهشت هستند اما وقتی از یک پرستار پرسیدم اینجا بهشت است؟ گفت: نه اینجا شیراز است.

باز فکر کردم شیراز یک نقطه قبل از بهشت است و یک ایستگاه دیگر تا بهشت فاصله است، هنوز باور نمی کردم در این دنیا هستم.
در این مدت 25 روز از مجروحیت تا شیراز که در برزخ بودم چیزهایی شبیه خواب می دیدم که شاید جامعه ظرفیت پذیرش آن را نداشته باشد چرا که امروز، حقیقتی که ما با همه وجود درک کرده ایم خرافه جلوه می‌کند.
وقتی انسان در آن سوی مرز قرار می گیرد چهره باطنی انسان ها را می بیند. در این مدت به خاطر دارم موجوداتی بالای سرم می آمدند که انسان بودند ولی شاخ و پوزه‌های بلندی داشتند. یک نفر گفت این‌ها پزشک هستند و اهل هند و چون گاو پرست هستند باطنشان رویت می شود. (یعنی همان حشر در قالب باطنی در برزخ و قیامت)
بعد از به هوش امدن تا 5 روز نمی دانستم در این دنیا هستم. چهارم آذر بود که به بیمارستان قائم مشهد منتقل شدم. شب اول دکتر رضایی، ارولوژیست و دکتر دارابی مرا جراحی کردند اما روز بعد از زخم های من خون بیرون زد. دکتر بلوریان،( فوق تخصص قلب و انجام دهنده اولین پیوند قلب ایران) که آن موقع دوره جراحی‌اش را می گذراند آمد بالای سرم. گفتم: از زخم هایم خون بیرون می زند. دستور دارد پزشکان آمدند و مجروحین اتاق مرا بیرون بردند. من نمی‌دانستم چرا این کار را می کنند اما وقتی خونریزی شدت و ادامه یافت متوجه شدم که تصور کرده اند من "D.C" شده ام و مرا رها کرده بودند تا بدنم سرد شود و به سردخانه منتقل شوم.
بعد مرا به سردخانه بردند. نمی‌دانم تپش قلبم کم شده بود، ایستاده بود یا مشرف به موت شده بودم یا نبضم ضعیف بود یا هرچه نمی دانم به هر حال چیزی نفهمیدم اما در این بین همیشه فردی را کنار خود می دیدم که عده ای می گویند روحم بوده اما من معتقدم عزرائیل بود.

بعد ظاهرا در سردخانه آقای رضایی مرا در کفن می‌پیچید و ... بعد از 48 ساعت ماندن در سردخانه، در حین جابه جایی‌های داخل سردخانه ( چون همزمان 70 شهید آورده بودند و شلوغ بوده )چشمانم باز شد دیدم محکم به هم پیچیده شده‌ام از صدای هواکش ها و صحبت ها فهمیدم سردخانه هستم، سرما را حس می کردم. گفتم خدایا قدرت بده من به این ها بگویم زنده هستم در آن زمان وزنم  از بیش از 60 به 18 کیلو رسیده بود و توان صحبت کردن هم نداشتم.
گفتم خدایا کمک کن یک کلمه بگویم و یک باره گفتم "یاحسین"... کسانی که مرا بلند کرده بودند رهایم کرده و فرار کردند، صدای خانم حسن زاده می‌آمد که «این جنازه گناه دارد و ...» و من دوباره از هوش رفتم. بعد از آن ظاهرا مرا به بخش جراحی 2 بیمارستان قائم منتقل می کنند. مجدد که به هوش آمدم سرم درد می‌کرد (به دلیل ضربه ای که در سردخانه به سرم خورد) پدرم بالای سرم بود گفت بابا دیدی چه اتفاقی افتاد؟ و شروع کرد به توضیح ما وقع.

با گذشت یک یا دوماه و پس از جراحی های مکرر که قدری وزنم بیشتر و حالم مساعد شد. به طور پنهانی (بدون ثبت اعزام در هیچ نهادی) مجدد به شوق شهادت به جبهه رفتم در حالی که روده ام بیرون از بدنم در پلاستیک بود و دکتر استراحت داده بود. (روده را به پوست بدنم پیوند داده بودند تا رشد کند (کلستومی) و بعد جا بیندازند دو طرف پوست شکمم نیز چون به هم نمی رسید با سیم به هم وصل کرده بودند )

بعد از آن در عملیات های مختلفی چون والفجر 8، فتح خرمشهر و رمضان شرکت داشتم اما جز عکس هیچ مدرکی از آن ندارم. در والفجر 8 که شیمیایی هم شدم شهید آوینی در حاشیه اروندرود مصاحبه ای با من داشت که با نام شب عاشورایی منتشر شد. در کربلای 5 نیز در شرایط مرگ در بیمارستان بودم.
ضمن اینکه به دلیل همین وضعیت جسمانی، در تمام عمرم فقط 12 روز روزه گرفتم چون پیش از مجروحیت مکلف نبودم و تنها چند روز روزه گرفته بودم و پس از مجروحیت نیز پزشک اجازه نمی داد.

 

گفت و گو با شاهدان
اکنون بعد از سی سال همه افرادی که به نوعی آن روزها با من مرتبط بودند اصل جریان را تایید می‌کنند اما بعضا جزئیات حادثه را فراموش کرده‌اند یا متفاوت با هم ذکر می‌کنند.
یکی از پرسنل بیمارستان هنوز که هنوز است مرا می بیند، می گوید ما اگر در عمرمان یک اشتباه کرده باشیم همین بود، اگر کارمان را درست انجام داده بودیم الان شما در بهشت بودی و ما هم راحت.
حسن ربانی که مسؤول فرهنگی سپاه وقت مشهد بود دستور کندن قبر و بزرگ کردن عکس مرا داد و مقدمات تشییع جنازه را مهیا کرد و با چهل نفر و اتوبوس و آمبولانس آمده بودند جنازه مرا تحویل بگیرند که متوجه شدند زنده شده‌ام.
دکتر احمد فرزاد اکنون فوت کرده اما در همان زمان تأیید کرده است که من یک شب به علت خونریزی شدید مشرف به موت شدم.
دکتر دستغیب هنوز زنده است و می گوید ما هنوز نتوانسته ایم به جواب این معما دست پیدا کنیم که چرا زنده شدی!
مرادی، مسوول وقت تعاون سپاه فردوس و سرایان:
ما با شنیدن خبر شهادت از مشهد، عکس آقای صادقی را بزرگ کردیم و به خانواده‌اش خبر دادیم، حجله بستیم و همه مقدمات را فراهم کردیم تا جنازه را از مشهد تحویل بگیریم اما وقتی به آنجا رسیدیم گفتند یکی از شهدای شما در سردخانه نفس می‌کشد و زنده شده! بعد ایشان را به بیمارستان منتقل کردیم در حالی که روده‌هایش بیرون بود جراحی شد.

سردار علی مولوی حقیقی، مسؤول وقت بسیج فردوس، مشاور سابق ایثارگران استاندار فعلی خراسان رضوی و معاون ادارات و کارخانجات ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر خراسان رضوی:
در طول ماه چند بار نیروهای داوطلب اعزام می شدند که در بین آنان از اقشار مختلف از جمله روحانیت حضور داشتند. در این میان طلبه جوانی بود که بسیار شوق و شور اعزام داشت، سن و سالش نمی‌خورد که بتواند جبهه برود اما بالاخره اعزام شد و حدود یک ماه بعد خبر شهادت وی و چند تن دیگر از رزمندگان فردوس آمد و قرار تشییع گذاشته شد، همه تدارکات تشییع فراهم شد اما قبل از ورود شهدا به فردوس گفتند یکی از آن‌ها بعد از چند روز در سردخانه زنده شده و هنگام انتقال او به آمبولانس فردوس متوجه گرمای نفس او شده و کفن را که باز می‌کنند می‌بینند زنده است.
بعد ایشان به بیمارستان منتقل شده و پس از جراحی های مکرر بهبود نسبی پیدا می کندو مجدد تا پایان جنگ به منطقه می رود. البته باور کردن این اتفاق برای همه ما سخت بود چون هیچ تردیدی در شهادتشان نبود.
آقای صادقی از شهدای زنده ای است که خدا او را به ما هدیه کرده تا برای استمرار راه شهدا از وجودش بهره گیریم. او مصداقی از شهدایی است که هم از نظر جسمی و هم روحی و معنوی میان ما حضور دارد و سایر شهدا تنها حضور معنوی دارند.

 

نخ تسبیح پاره شد و صالحی، شهید!
شهید عباس گواهی وقتی روی زمین افتاد امام حسین(ع) را دید، سلام داد و گفت: من می بینم شما هم می بینید؟
شهید حسین کربلایی وقتی روی زمین افتاد امام زمان(عج) را دید و سلام داد. گفت من را بلند کنید خوابیده نباشم جلوی امام.
شهید صالحی از تربت حیدریه سه ماه پیش از شهادت یک تسبیح به من داد و گفت روزی 5 صلوات برای شهادتم بفرست هر وقت این پاره شد من شهید شده ام. من دیدم نخ تسبیح خیلی ضخیم است و به این زودی پاره نمی شود گفتم ده تنی را هم با این بوکسل کنی پاره نمی شود!

روز موعود، یک ساعت پیش از شهادتش مرا دید گفت صلوات ها را می فرستی؟ گفتم تا قیام امام زمان(عج) شهید نخواهی شد چون این تسبیح به ای راحتی پاره نمی‌شود.
در گوشم گفت: نزدیکه، نزدیکه و رفت!
با شهید چراغچی و حجت الاسلام بختیاری استاد اخلاق، در پشت خط ایستاده بودیم طرح عملیات می ریخیتم برای عملیات مسلم بن عقیل که ناگهان تسبیح در دستم تکه تکه شد! شروع کردم گریه کردن. چراغچی گفت چرا گریه می کنی؟ گفتم صالحی شهید شد. گفت بلندشو غیب‌گو شده‌ای؟ الان پیش ما بود این حرف‌ها چیست؟ باور نمی کرد اما چند لحظه بعد که داشتیم به قرارگاه تبار می‌رفتیم که نقشه منطقه را از قرارگاه بگیریم، کنار جاده حبیب آذربیگ ایستاده بود گریه می‌کرد.
چراغچی گفت چرا گریه می کنی؟ گفت الان از جلو زنگ زده اند که صالحی شهید شده و رفته‌اند جنازه‌اش را بیاورند!
از دیدار ما تا شهادتش یک ساعت نکشید. از سه ماه جلوتر از شهاتش خبر داشت.



نوع مطلب :
برچسب ها :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی