تبلیغات
هیأت محبان بقیه ا..._کوی اتحاد ساری - ناشنیده های محافظ رهبر انقلاب از ترور 6 تیر
 
هیأت محبان بقیه ا..._کوی اتحاد ساری
خادمان ولایت و شهداء
درباره وبلاگ


هیأت محبان بقیه الله کوی اتحاد ساری اعلام می دارد هر یک از دوستان که تمایل به مشارکت در ارائه مطالب در وبلاگ را دارند از طریق قسمت پیام رسان وبلاگ مراتب علاقه مندی خویش را اعلام کرده تا در اسرع وقت با ایشان تماس گرفته شود.
با تشکر

مدیر وبلاگ : هیات محبان بقیه الله کوی اتحاد ساری
مطالب اخیر
نظرسنجی
آیا از سایت ما راضی هستید؟






«محسن جوادیان» ده سال تمام هم گام و هم نفس مقام معظم رهبری در بسیاری ازعرصه ها، از جبهه های نبرد گرفته تا محراب نماز جمعه و دوران مسئولیت ریاست جمهوری و رهبری بوده و شنیدنی های فراوانی از مولای خویش در سینه دارد .اوبه هنگام سخن گفتن از همراهی آقا غرق در غرور و سرور می شود و گاه كه خاطرات تلخ زخم خوردن آقا را وا می گوید بغض، گلویش را می فشارد و حزن، چهره اش را درمی نوردد. آنچه می خوانید تلخ و شیرین خاطرات محسن جوادیان است از پیش و پس- و البته متن- واقعه 6 تیر 60

در ماه های اولیه سال 60 با روشن شدن تدریجی ماهیت بنی صدر، فاصله بسیاری از نیروهای انقلاب با او زیاد شد و ادامه همین روند به عزل او از فرماندهی كل قوا از سوی حضرت امام منجر گردید. «محسن جوادیان» ده سال تمام هم گام و هم نفس مقام معظم رهبری در بسیاری ازعرصه ها، از جبهه های نبرد گرفته تا محراب نماز جمعه و دوران مسئولیت ریاست جمهوری و رهبری بوده و شنیدنی های فراوانی از مولای خویش در سینه دارد .اوبه هنگام سخن گفتن از همراهی آقا غرق در غرور و سرور می شود و گاه كه خاطرات تلخ زخم خوردن آقا را وا می گوید بغض، گلویش را می فشارد و حزن، چهره اش را درمی نوردد. آنچه می خوانید تلخ و شیرین خاطرات محسن جوادیان است از پیش و پس- و البته متن- واقعه 6 تیر 60
بی تردید رویداد ششم تیرماه 60 در بستر رویاروئی جریان خط امام با بنی صدر و منافقین اتفاق افتاد، مایلیم كه در آغاز سخن خاطرات شما را به طور مشخص در مورد نقش مقام معظم رهبری در به حاكمیت رسیدن جریان خط امام و شكست جریانات التقاطی و لیبرالیستی بشنویم.

در ماه های اولیه سال 60 با روشن شدن تدریجی ماهیت بنی صدر، فاصله بسیاری از نیروهای انقلاب با او زیاد شد و ادامه همین روند به عزل او از فرماندهی كل قوا از سوی حضرت امام منجر گردید. قبل از روی دادن این واقعه من خودم از آقا (مقام معظم رهبری) شنیدم كه از قول امام نقل می كردند كه ایشان در یكی از جلساتی كه با حضور مسئولین در محضرشان تشكیل شده بود فرموده بودند: «بنی صدر با این رفتاری كه دارد خودش باعث سرنگونی خودش می شود». علاو بر این یك بار دیگر هم آقا نقل می كردند كه ما یك روز كه در محضر امام بودیم از كارشكنی و اخلال بنی صدر در پیشرفت امورجنگ و همچنین به تنش كشیدن فضای سیاسی كشور توسط او به شدت شكایت كردیم اما حضرت امام با یك آرامش و طمأنینه ای درجواب ما تنها فرمودند: «صبر كنید». به هرحال كم كم با ادامه این وضعیت بحث مطرح شدن عدم كفایت سیاسی بنی صدر دربین نمایندگان مجلس جدی شد. به یاد دارم روز قبل از مطرح شدن بحث كفایت سیاسی در مجلس بسیاری از نمایندگان نزد آقا می آمدند و وقت خودشان را به ایشان می دادند. خاطرم هست بعد از نفر سومی كه از نمایندگان خدمت ایشان آمد، وقتی كه به ایشان داده شده بود به یك ساعت ونیم رسیده بود لذا ایشان فرمودند كه دیگر كافی است و وقت كس دیگری را نپذیرفتند. در واقع ایشان به لحاظ توانمندی در جمعبندی مطالب و نیز قدرت بیان، در مجلس اول از یك نوع محوریتی برخوردار بودند و همین موجب شده بود كه دراین مقوله مهم بسیاری از نمایندگان مایل باشند تا وقت خودشان را به ایشان بدهند. پس از جلسه آنروز به اتفاق آقا به ساختمان روزنامه جمهوری اسلامی آمدیم و ایشان حدود 5-4 ساعت مشغول جمع آوری مدارك لازم و تدوین و تنظیم نطق فردا بودند. حتی وقتی شب به اتفاق ایشان به منزلشان رفتیم ایشان آن شب را نخوابیدند و همچنان مشغول انجام این كار بودند. وقتی من سحرگاه آنروز وقت نماز از خواب بلند شدم دیدم كه برق اتاق ایشان همچنان روشن است و معلوم شد كه آن شب را ایشان بیدار و مشغول تدارك نطقشان بوده اند. به هرحال ایشان در روز بررسی كفایت سیاسی، سخنرانی بسیار مستند و غرائی درمورد كارشكنی ها و نقش منفی بنی صدر در روند وقایع سیاسی كشور و نیز در جریان جنگ ایراد كردند كه بسیار نافذ و مؤثر واقع شد. یادم هست وقتی بعد از رأی گیری نتیجه اعلام شد جمعیت حاضر اعم از نمایندگان و مردم مشتاقی كه مذاكرات مجلس را تعقیب می كردند آن چنان تكبیری گفتند ،كه صحن مجلس تكان خورد. قبل از آن تاریخ هم ایشان در افشای جریان نفاق نقش بارزی داشتند. یادم هست روز 14اسفند 59، تجمعی كه بنی صدر در دانشگاه تهران برگزار كرد به درگیری شدید منجر شد. ما به اتفاق آقا در دفتر امام جمعه تهران در ستاد نمازجمعه (كه آن موقع روبروی كلانتری مركزی قرار داشت) بودیم. در آنجا مرتبا برای ایشان خبر می آوردند كه در دانشگاه چه می گذرد. ایشان با كمال آرامش و متانت گوش می دادند. یكی از ویژگی های ایشان این است كه در این گونه مواقع بسیار آرام و با طمأنینه هستند و اصلا اثری از اضطراب یا تصمیمات شتابزده در رفتارشان مشاهده نمی شود. ما آن شب را در همان دفتر ماندیم و فردا صبح كه جمعه بود به اتفاق ایشان برای نمازجمعه به دانشگاه تهران رفتیم. واقعا خطبه نماز جمعه آن روز ایشان موجب تجدید و تقویت روحیه بسیاری از نیروهای انقلابی و خط امامی شد و اثر واقعه روز قبل را تا حد زیادی در روحیه این نیروها از بین برد. علاوه بر اینها ایشان در جلساتی كه در سطح مسئولین نظام به ویژه جلساتی كه در محضر حضرت امام(ره) برای بررسی مسائل مهم جاری كشور علی الخصوص جنگ تشكیل می شد، نقش بسیار روشنگرانه ای داشتند. خوب است بدانید در جلساتی كه مسئولین مرتبط با جنگ از جمله بنی صدر در محضر حضرت امام تشكیل می دادند امام پس از شنیدن سخن همه، و در پایان رو به آقا می كردند و می فرمودند: «آقای خامنه ای، شما بفرمائید». یعنی به لحاظ علاقه و اعتمادی كه به ایشان داشتند گزارش ایشان از وضعیت جنگ را به عنوان ختام و جمعبندی تمامی خبرها و گزارشات می شنیدند. خود آقا برای ما نقل كردند كه قبل از شكسته شدن حصرآبادان با تعدادی از مسئولین اجرائی و نظامی از جمله بنی صدر در محضر امام بودیم. من در آن جلسه از كارشكنی بنی صدر در عدم ارسال تجهیزات به جبهه ها گله كردم و گفتم: هنوز بخشی از تجهیزات نظامی كه رژیم گذشته آنها را انبار كرده، رو نشده است. از جمله یك توپ 203 خیلی پرقدرت كه توان انفجاری و تخریبی بسیار بالائی دارد و الان واقعا در جبهه ها مورد نیاز است... در این لحظه یكی از حاضران گفت: ظاهرا تعدادی از این توپها از انبار خارج شده و در راه جبهه است.. من بلافاصله گفتم: نه خیر هنوز حتی از انبارها تكان هم نخورده و این گزارش نادرست است. در این لحظه امام با بنی صدر به لحاظ این كارشكنی هایش برخورد تندی كردند و دستور دادند كه سریعا این توپها به مناطق جنگی ارسال شود كه انصافا ارسال این تجهیزات در موفقیت عملیات شكست حصر آبادان نقش تعیین كننده ای داشت.
آیا منافقین پس از به بن بست رسیدن در ساختار سیاسی نظام به ترور روی آوردند یا پیش از آن نیز سودای ترور چهره های طیف خط امام از جمله مقام معظم رهبری را در سر داشتند؟
به نظر من اینها قبل از آن تاریخ به ترور به عنوان یك راه حل فكر كرده بودند و از همین بابت هم بسیاری از عوامل و وابستگان به خود را به دستگاههای مهم نظام نفوذداده بودند. در مورد آقا هم اینها قبل از اینكه به صورت رسمی از سوی نظام طرد شوند، به شكل مخفی و مرموز، به فكر ترورایشان بودند. مثلا به دفعات پیش می آمد كه در مسیر تردد ایشان به سوی نمازجمعه بمب می گذاشتند اما هر بار با لطف الهی و به شكلی غیرمنتظره توطئه آنها بی اثر می شد. خاطرم هست یك روز جمعه كه ایشان را برای نماز به دانشگاه آوردیم پس از اینكه ایشان در جایگاه مستقر شدند و خطبه ها را شروع كردند یكی از فرماندهان وقت سپاه- آقای جبروتی- سراسیمه خودش را به من رساند و گفت: در راه كه می آمدید به مشكلی برنخوردید؟ مسأله ای پیش نیامد؟ گفتم: نه گفت: در مسیرتان بمب گذاری شده بود، شما از كدام مسیر آمدید؟ من گفتم: از فلان مسیر. ایشان نفس راحتی كشید و گفت: پس مسیر عوض كرده اید و از مسیر همیشگی نیامده اید. به جبهه هم كه می رفتیم بعضاً می دیدیم كه به شكل سوال برانگیزی محل حضور و تردد ایشان لو می رود، می فهمیدیم كه كارستون پنجم دشمن است. می دانید كه آقا نماینده امام در شورای عالی دفاع بودند و با اجازه ایشان تقریباً از یكشنبه هر هفته تا پایان هفته در خطوط مختلف جبهه حضور داشتند و بر روند امور جنگ نظارت می كردند. ما جمعه ها ایشان را به تهران می آوردیم و ایشان سریع لباس عوض می كردند و نمازجمعه را می خواندند. به یاد دارم كه در یكی از بازدیدهای ایشان از گردان های سپاه در سوسنگرد، جلسه 3 ساعته ای با رزمندگان این گردان داشتند كه به نمازظهر ختم شد و ایشان در همان محدوده به نماز ایستادند. در همان لحظات ناگهان ما دیدیم دشمن محدوده حضور ایشان را زیر آتش گرفت. معلوم شد كه حضور ایشان در منطقه توسط ستون پنجم لو رفته است. از یك طرف ما می دیدیم كه خط آتش هر لحظه دارد به ایشان نزدیك می شود و از طرف دیگر هم به لحاظ رفتارشناسی كه از آقاسراغ داشتیم می دانستیم كه به هیچ وجه نمی شود به ایشان گفت كه شما نماز اول وقت را عقب بیندازید. به هر حال با اضطراب زیاد صبر كردیم تا ایشان سلام نماز را بدهند و ایشان را سریع سوار ماشین كنیم و از منطقه دور شویم. البته ما هر قدر به ماههای اول سال 60 نزدیك می شدیم سطح تهدیدها علی الخصوص تهدیدهای تلفنی بیشتر می شد اما آقا اعتبار چندانی برای این تهدیدها قائل نبودند. به خاطر دارم كه در همان ایام، یك روز كه ما ایشان را به مجلس برده بودیم، وقت ظهر و ناهار من زودتر از غذاخوری بیرون آمدم به یكباره دیدم كه ایشان در پاركینگ مجلس ایستاده اند عرض كردم؛ آقا امروز زودتر از ساعت مقرر بیرون آمدید. فرمودند: می خواهم بروم منزل. گفتم: پس بایستید تا من بچه ها را خبر كنم. فرمودند: نه. من دیدم اگر بخواهم بروم سایرین را خبر كنم، ایشان خودشان به تنهائی خواهند رفت. بنابراین آن روز به تنهائی آقا را سوار ماشین كردم و به منزل بردم، این در اوج ترورها بود. خاطره دیگری كه از آن ایام دارم این است كه ایشان چند روز قبل از ترورخودشان قرار بود كه در مجلس شب هفت شهید چمران در مدرسه عالی شهید مطهری سخنرانی كنند. ایشان از جبهه برگشتند و به حمام رفتند- آقا در آن تاریخ و تامدتها بعد به حمام عمومی محل می رفتند- بنای ایشان هم این نبود كه در رفتن به جایی صبر كنند تاهمه اعضاء تیم حفاظت جمع شوند تا ایشان با آنها بروند. آن روز مرحوم نظران زودتر از موعد جمع شدن بچه ها با یك وانت آمد و آقا جلوی همان وانت نشستند و ما هم به همراه همان عده ای كه آمده بودند پشت وانت سوار شدیم و به طرف مدرسه شهید مطهری به راه افتادیم. آن روز مسجد به شدت شلوغ بود آقا سخنرانی كردند و پس از سخنرانی جمعیت در مسجد دور ایشان را گرفتند. البته اكثریت افرادی كه دور ایشان جمع می شدند از علاقمندان و مشتاقان بودند اما به هر حال عناصر مغرض و با سوء نیت هم در میان آنها بودند. من آنروز همانطور كه با دقت و تلاش مراقب ایشان بودم دیدم یك نفر برای نزدیك شدن به آقا با مشت به من می زند. من توجهی نكردم و سرانجام آقا را از میان جمعیت بیرون آوردیم و به منزل بردیم. در منزل من به ناگاه متوجه شدم كه شلوارم از پایین پا با تیغ پاره شده و پای چپم دچار خونریزی شده است. آقا آمدند و نگاه كردند، فرمودند: چه شده؟به شوخی گفتم: آقا یكی از كسانی كه اطراف شما جمع شده بودند به ما ابراز لطف كرده است! در مجموع ایشان سعی داشتند تا پاسدارها خیلی اذیت نشوند و بر همین اساس حتی گاهی اوقات بدون اطلاع محافظین، تنها از خانه خارج می شدند.
طبیعتاً سوال بعدی ما سوال از چند و چون واقعه ترور رهبرمعظم انقلاب در ششم تیر ماه 60 است.
آقا در سال 58 و 59 هرهفته شنبه ها بین نماز ظهر وعصردرمسجد حاج ابوالفتح در میدان قیام تهران برای جوانان برنامه سخنرانی و پاسخ به سوالات داشتند. البته گاهی اوقات هم این برنامه دردانشگاه بود. ایشان علیرغم اشتغالات و گرفتاری های گوناگون همیشه مقید بودند تا با جوانان جلسه داشته باشند. همین چیزی كه هنوزهم درسیره ومنش ایشان وجود دارد. برخی ازآقایان آمدند و پیشنهاد دادند كه این جلسه را سیار كنید تا تعداد بیشتری از جوانان بتوانند استفاده كنند. آقا به این لحاظ كه مكان جلسه برایشان مهم نبود پذیرفتند. قرارشد كه اولین جلسه درمسجد ابوذر برگزار شود كه 2 هفته برگزاری آن به تأخیر افتاد. علت تأخیرهفته اول این بود كه به آقا خبر برگزاری جلسه را درست نداده بودند. جلسه دوم هم كه خورد به جلسه بررسی كفایت سیاسی بنی صدر درمجلس و روز 6 تیرماه جلسه سومی بود كه قراربود ایشان درآن شركت كنند. البته همین تبلیغ محل جلسه و عدم برگزاری آن درطول 2 هفته فرصتی دراختیارمنافقین قرارداد تا بتوانند به خوبی برای روز6 تیرماه برنامه ریزی كنند.
از روحیات آقا در روز ترور و برنامه هائی كه در آن روز قبل از روی دادن ترور داشتند برای ما بگوئید؟
ما آنروز صبح به اتفاق آقا خدمت امام رسیدیم. طبق برنامه ای كه ایشان داشتند اول یا آخرهرهفته برای ارائه گزارشات جنگ خدمت امام می رسیدند. به هر حال ما آنروز ایشان را به جماران بردیم، آقا تشریف بردند داخل و ما پشت در نشسته بودیم. جلسه كه تمام شد آقا با یك روحیه بازو شادی بیرون آمدند. خیلی سرحال بودند. من به ایشان عرض كردم آقا اجازه هست به دستبوس امام برویم؟ ایشان فرمودند: بروید. خیلی خوشحال شدیم و با اكیپ بچه ها خدمت امام رفتیم و پس ازدستبوسی سریع برگشتیم. پس ازملاقات به طرف مسجد ابوذرحركت كردیم. آن روز خلبان شهید بابایی هم همراه ما بود. ایشان درمسیر گزارشات پروازی خودش را به آقا می داد. ایشان گزارش می داد و آقا هم با دقت گوش می كردند چون همانطور كه عرض كردم ایشان نماینده امام درشورای عالی دفاع بودند و گزارشات و وقایع جنگ را با دقت جمع آوری و جمع بندی می كردند و خدمت امام ارائه می كردند. حول و حوش نیم ساعت یا 3 ربع مانده به ظهر بود كه به مسجد ابوذر رسیدیم. این مسجد چندان وسیع نیست اما شبستان آن از حیاطش بزرگتر است. وقتی وارد مسجد شدیم بچه ها محیط را یك مقدار كنترل كردند. البته آن زمان سیستم حفاظت از شخصیت ها به شكل امروزی چندان تكامل پیدا نكرده بود. نه ما آموزش زیادی دیده بودیم و نه تجهیزاتی دراختیار داشتیم. لذا امكان عمل به تمامی ریزه كاری های حفاظتی از قبیل چك كردن محل، قبل ازحضورآقا وجود نداشت. به هرحال هم آقا تجدید وضو كردند و هم بچه ها. نماز ظهر به امامت ایشان خوانده شد و ساعت دوازده و نیم سخنرانی را آغاز كردند. من سمت راست تریبون و یكی دیگر از بچه ها سمت چپ تریبون نشستیم. پس از سخنرانی پاسخ به پرسشها شروع شد و سؤال اول هم این بود كه آیا راست است كه فلان وزیر داماد شماست؟ آقا درآن تاریخ اصلا دختر نداشتند لذا با خنده فرمودند: «من اصلا دختر ندارم» كه جمعیت هم خندیدند. سؤال دوم این بود كه چرا بر حسب فقه اسلامی زن نمی تواند قاضی شود؟ آقا در حال پاسخ دادن به این پرسش بودند كه به ناگاه انفجار اتفاق افتاد.
انفجار چطورو به چه شكلی اتفاق افتاد؟
آقا در حال پاسخ دادن به سؤال دوم بودند كه یك دقیقه قبل از انفجار، شخصی یك ضبط «آیوا» كه حالت استوانه ای داشت و طوسی رنگ هم بود را آورد و روی تریبون گذاشت و كلید آن را فشارداد. بعد از رفتن این فرد كلید ضبط صوت مثل حالتی كه نوار تمام می شود بالا زد و به حالت اول برگشت كه برای ما تعجب برانگیز شد كه چگونه به این زودی نواراین ضبط تمام شد. از طرفی به مجرد گذاشته شدن ضبط بر روی تریبون، بلندگو با صدایی بلند و تقریبا غیرقابل تحمل سوت كشید، كه آقا یك لحظه خودشان را به سمت چپشان به عقب كشیدند و با اعتراض گفتند: «اگر این درست نمی شود خاموشش كنید...» واقعا سوت كشیدن این بلندگو از الطاف الهی بود. چرا كه بلندگو دقیقا در برابر سینه ایشان گذاشته شده بود و این اتفاق موجب شد تا ایشان مقداری به سمت چپ، به عقب بروند و همین باعث شد كه جراحات حاصل از این انفجار بیشتر متوجه سمت راست بدن ایشان بشود.یك نفر رفت تا آمپلی فایر را تنظیم كند من یك نگاهم به این فرد بود و نگاه دیگرم به ضبط كه چرا كلید آن پرید؟ كه یكباره انفجاراتفاق افتاد. در واقع تمام این رویدادهایی كه برای شما نقل كردم در یك لحظه و بسیار سریع روی داد.
كیفیت جاسازی موادمنفجره در ضبط و عمل كردن این مواد به چه صورت بود؟
توی ضبط یك مكعب مستطیل چدنی گذاشته بودند و مواد را در درون آن جاسازی كرده بودند. جالب اینجا بود كه این نوع بمب به صورت فشنگی عمل می كرد نه انفجاری و فقط فرد موردنظر را مورد هدف قرار می داد. صدای مهیبی هم نداشت و اطراف هدف موردنظر هم آسیب نمی دید. خوب است بدانید كه پس از این انفجار حتی تریبونی كه آقا پشت آن صحبت می كردند هم آسیب ندیده بود و من خودم وقتی صدای انفجار شنیده شد و خواستم خودم را سریع به آقا برسانم آن را برداشتم و به گوشه ای پرتاب كردم.
چگونه آقا را به بیمارستان رساندید و وضعیت ایشان در فاصله مسجد تا بیمارستان چگونه بود؟
ما وقتی صدای انفجار را شنیدیم، اول تصور كردیم صدای تیر است. ما 2 نفری كه در طرفین تریبون نشسته بودیم رفتیم جلوی تریبون به این تصوركه آقا پشت سرما ایستاده است. من اسلحه ام را مسلح كردم و نگاه می كردم به اطراف بلكه ضارب را ببینم. تا آن لحظه تصور می كردم آقا سالم و پشت سر ماست، ولی یك لحظه كه به عقب برگشتم دیدم ایشان بین محراب مسجد و تریبون بر روی بازوی چپ افتاده اند. دیگر معطل نكردم. چون اول حادثه خونریزی خیلی شدید نبود و از طرفی وزن ایشان هم كم بود به تنهائی ایشان را در بغل گرفتم و با سرعت از داخل شبستان به سمت بیرون مسجد حركت كردم. آن لحظات بود كه من به یكباره دیدم كه یك حفره از جراحت، زیرگلوی ایشان بوجود آمده كه هر لحظه دارد خونریزی آن شدید می شود. زیر بغل ایشان هم به وسیله تركش های انفجار سوراخ سوراخ شده بود. علاوه بر اینها برخی از شریانها وعروق قطع شده بود و استخوان های قفسه سینه، ترقوه و بازو شكسته شده بود. لحظه تلخی كه یادآوری آن همواره مرا منقلب می كند این بود كه همانطور كه داشتم به طرف ماشین می رفتم یك لحظه دیدم كه آقا بهوش آمد و پس از چند لحظه بدن ایشان سست شد و سرشان به روی شانه من افتاد. من یك لحظه
به ذهنم آمد كه ایشان شهید شد (بغض و تأثر جوادیان) . واقعاً سست شدم و نزدیك بود كه ایشان از دستم بیفتند ولی بچه ها آمدند و آقا را از دست من گرفتند. سریع ایشان را گذاشتیم داخل ماشین و ماشین هم واقعاً قوی و محكم بود و در میانه راه با وجود تمام حوادثی كه برای ما پیش آمد ما را معطل نگذاشت سریع آقا را در صندلی عقب ماشین خواباندیم و سرایشان را روی پای یكی از بچه ها- آقای حاجی باشی- قراردادیم و حركت كردیم. آن روزماشین با سرعت غیرقابل توصیفی می رفت راننده ما هم آقای جباری بود و واقعاً هم رانندگی آنروز ایشان عادی نبود و خدائی بود. چون بعد از آن روز هرچه می خواست مانند روزحادثه رانندگی كند نمی توانست.
ایشان در ماشین به هوش نیامدند؟
چرا منتها ما متوجه نشده بودیم و تصورمان این بود كه ایشان شهید شده اند. در واقع داشتیم آخرین تلاشمان را می كردیم. اما آقا بعدها به من گفتند: در لحظاتی كه شما مرا عقب ماشین گذاشته بودید و ماشین داشت می رفت یك لحظه به هوش آمدم و از شدت سرعت تصور می كردم كه اتوموبیل درحال پرواز است. به هرحال همینطوركه می رفتیم یك لحظه متوجه شدم كه یك درمانگاه را رد كردیم. یكدفعه به یكی از بچه ها گفتم: حسین، درمانگاه! هنوز ماشین كاملاً توقف نكرده بود كه ما در را باز كردیم و پریدیم پائین و آقا را روی دست گرفتیم و بردیم داخل درمانگاه. آنروز آنقدر از ایشان خون رفته بود و لباسهای ما خونی شده بود كه حدود 10، 12 متر بیشتر نمی توانستیم ایشان را جا به جا كنیم. چرا كه لیزبودن خون مانع ازاین می شد كه بتوانیم بدن ایشان را ثابت نگه داریم. وقتی رفتیم داخل اورژانس، اكیپ پزشكی آنجا وقتی ما را غرق خون دیدند، از این ترسیدند كه ما یك گروه تروریستی باشیم. البته با توجه به شرایط آن روزها حق هم داشتند. آقا راهم به چهره نشناختند، لذا گفتند كه ما هیچ كاری نمی توانیم برای شما بكنیم. ما یك مقدار داد و بیداد كردیم اما دیدیم فایده ای ندارد لذا وقت را تلف نكردیم و آقا را برداشتیم و آوردیم بیرون. وقتی بیرون آمدیم دیدیم كه جلوی در پرازجمعیت است و ما توانستیم به سختی آقارا مجدداً سوارماشین كنیم. از آن درمانگاه یك خانم پرستار داوطلبانه و با كپسول هوا با ما آمد و انصافاً هم آنروز خیلی به ما كمك كرد. من بعد از گذشت سالها این خانم را مجدداً پیدا كردم و به دیدن آقا بردم. به هر حال ما از این خانم پرستار سوال كردیم كه كجا باید برویم؟ ایشان گفت: نزدیكترین بیمارستان به اینجا، بیمارستان «بهارلو» است و ما هم به طرف بیمارستان حركت كردیم. درهمین حین كه ما به طرف بیمارستان می رفتیم من با مركز پیام تماس گرفتم وگفتم «پنج پنجاه» وقتی این رمز گفته می شد معنایش این بود كه اتفاق مهمی افتاده و دیگران در بی سیم صحبت نكنند. در آن موقع كد آقا در شبكه «حافظ7» بود. به مركز گفتم: «حافظ 7 مجروح شده». تا این را گفتم آن كسی كه پشت دستگاه نشسته بود زد زیر گریه. بعد به ذهنم آمد كه الان تعدادی ازدكترهای متدین وعلاقمند به آقا مثل دكتر معتمد، دكتر فیاض بخش، دكترمنافی و دكتر زرگر در مجلس هستند لذا ازمركز خواستم كه فوراً با مجلس تماس بگیرد و آنها را خبر كند تا به بیمارستان بهارلو بیایند. واقعاً كار خدا بود كه درآن لحظه این فكر به ذهن ما رسید چون به محض اینكه به بیمارستان بهارلو رسیدیم این دكترها هم رسیده بودند. ما از در پشتی به بیمارستان وارد شدیم وآقا را سریع بردیم توی طبقه همكف. اتاق عمل طبقه سوم بود. وقتی خواستیم آقا را وارد آسانسور كنیم، آسانسورچی قبول نمی كرد. یكی از بچه ها با قدرت او را بیرون كشید آسانسور دراختیار ما قرار گرفت. درهر صورت آقا را سریع بردیم داخل اتاق عمل و درانتظار دكترها نشستیم. یكی دوتا دكترآمدند و فشار خون ایشان را گرفتند و گفتند فشار ایشان «5» است وعلائم دیگر هم نشان می دهد كه ایشان تقریباً تمام كرده اند! ما تقریباً داشیم به طور كامل ناامید می شدیم كه به یكباره آقای دكتر ایرج فاضل كه پزشك امام هم بود آمد و نبض آقا را گرفت. وقتی دید كه هنوز ضربان هست دیگر معطل نكرد و سریع لباس ایشان را پاره كرد و رگهای شریان قطع شده را گرفت و از همان لحظه عمل را شروع كرد. با این كار ایشان بیمارستان تكانی خورد و اتاق عمل افتاد به دست پزشكان و ما هم بیرون آمدیم. در همین اثنا كه من بیرون اتاق عمل نشسته بودم به ناگاه یادم آمد كه ما تمامی سلاح و تجهیزات خودمان را در ماشین مقابل درگذاشته ایم و به امان خدا رها كرده ایم. ازطرف دیگر می دیدم كه خود این بیمارستان هم به هیچ وجه امنیت ندارد و ممكن است عوامل نفوذی كه در وزارتخانه ها و مراكز مهم نظام نفوذ دارند به راحتی به اینجا هم رسوخ كنند و كاری را كه انجام داده اند تكمیل كنند. درآن لحظه بسیاری از مسئولین خودشان را به بیمارستان رسانده بودند. رفتم و از میان آنها آقای رفیق دوست را صدا كردم و نگرانی خودم را به ایشان گفتم. ایشان هم انصافاً آن روز برای تأمین امنیت بیمارستان و دقت درعبور و مرور افراد به آنجا خیلی زحمت كشید.
ظاهراً پس از آن آقا را به بیمارستان قلب منتقل كردید؟
بله. پس ازانجام یك سری كارها كه تا حدی جلوی خونریزی را گرفت، تصمیم براین شد كه ایشان را به بیمارستان قلب شهید رجائی كنونی منتقل كنیم. همان بیمارستانی كه امام در مقطع بیماری قلبی شان پس از انقلاب درآن بستری بودند. وقتی ما آمدیم جلوی درب بیمارستان،دیدیم آنچنان ازدحامی مردم ایجاد كرده اند كه واقعاً راهی برای انتقال آقا نیست. اینجا بود كه دوستان تقاضای یك هلی كوپتركردند و با سختی بدن آقا را در میان مردم به هلی كوپتر رساندند و به بیمارستان قلب بردند.
برحسب شنیده ها منافقین در بیمارستان قلب نفوذی داشتند و اخلال می كردند. درست است؟
بله، واقعاً این پدیده تعجب آور بود. در بیمارستانی كه با بستری شدن آقا به محل تردد مسئولان درجه اول نظام تبدیل شده بود، آنها هراز چند گاه برق را قطع می كردند. با توجه به اینكه ایشان درآی .سی. یو بیمارستان بستری بودند و تمام دستگاه های تنفس مصنوعی و ساكشن ها با برق كار می كرد، قطع مكرر برق واقعاً مشكل ایجاد می كرد. تماسهای تهدیدآمیز تلفنی آنها هم با بیمارستان كه الی ماشاءالله بود. گاهی اوقات زنگ می زدند و می گفتند: ما همین امشب به بخش شما حمله می كنیم! ما آقای منافی را خواستیم و گفتیم این چه وضعی است، ظاهراً این بیمارستان صاحب ندارد! ایشان هم بلافاصله با یك اقدام انقلابی رئیس و برخی از كاركنان موردسوءظن بیمارستان را عوض كردند. شاید شما باور نكنید درآن چند روز یك تكنسین بالای سرآقا بود كه ما بعدها فهمیدیم نفوذی است! البته در آن ایام حضور گسترده مردم حزب اللهی در برابر بیمارستان كه اكثر آنها برای اهداء خون و اعضای بدنشان به آقا آنجا جمع می شدند، برای همه قوت قلب بود.
با توجه به وقوع فاجعه هفتم تیر با فاصله زمانی یك روز پس از ترور مقام معظم رهبری، ایشان چگونه از این رویداد مطلع شدند؟
لحظه انفجار حزب ما در بیمارستان بودیم و صدای انفجار مهیبی را شنیدیم. یكی، دو تا از بچه ها رفتند به محل حزب و خبرها را آوردند و از آن لحظه به بعد مرتباً اخبار آنجا را دریافت می كردیم. وقتی خبر قطعی شهادت آقای بهشتی را شنیدیم واقعاً همگی متأثر شدیم. چرا كه به لحاظ نزدیكی آقا به شهید بهشتی ما هم كه محافظین آقا بودیم با آقای بهشتی انس زیادی داشتیم. آقا هم به شهید بهشتی وابستگی عاطفی فوق العاده ای داشتند و درمورد مسئله حفاظت ایشان هم حساسیت زیادی نشان می دادند. یادم هست كه آقا گاهی اوقات به طنز به محافظین شهید بهشتی می گفتند: اگر یك مو از سر آقای بهشتی كم شود، خودم به حساب همه تان می رسم! آقا تا چند روز بعد از حادثه تنها لحظاتی به هوش می آمدند و بعد مجدداً از هوش می رفتند. بار اول كه به هوش آمدند تك تك سراغ محافظین را گرفتند و ازحال آنها مطلع شدند. بار بعد سراغ آقای بهشتی را گرفتند كه نشان دهنده اوج علاقه آقا به ایشان بود. ما هم در پاسخ می گفتیم: شما خواب و بیهوش بودید، ایشان آمدند و رفتند! بعد از این مورد، در موارد بعدی كه به هوش آمدند سراغ آقای بهشتی و آقای باهنرو دیگران را هم می گرفتند. بعد از گذشت تقریباً 12-10 روز تصمیم گرفتند آقا را از بخش آی.سی.یو به بخش انقلاب منتقل كنند. بخش انقلاب، قسمتی بود كه جدا از بخشهای دیگر بیمارستان بود و چون در اوایل انقلاب مدتی امام در این بخش بستری بودند، به این اسم نامیده شده بود. ما آمدیم و دیدیم مسیری كه باید آقا را از آنجا به بخش انقلاب منتقل كنیم پر است از عكس های شهید بهشتی و شهدای حزب جمهوری اسلامی. اصلاً ماندیم كه چه كنیم. رفتیم با مسئولان انجمن اسلامی بیمارستان هماهنگ كردیم كه چون آقا از شهادت آقای بهشتی و یارانش خبر ندارد این عكسها را بردارید. لذا اینها تمامی این پوسترها را كندند و راهرو و مسیر از هرگونه چیزی كه نمایانگر حادثه حزب بود، خالی شد. وقتی به بخش رفتیم در یك اتاق آقا بستری شدند و یك اتاق هم به خانواده شان اختصاص یافت، یك اتاق به پزشكان و یك اتاق هم به محافظین. قبل از اینكه آقا به این بخش منتقل شوند وقتی تقاضای رادیو و تلویزیون می كردند، بهانه می آوردیم كه امواج رادیو و تلویزیون در دستگاههای بخش آی.سی.یو اخلال ایجاد می كند. البته ایشان با فراستی كه داشتند در همان حالت نیمه بیهوشی به ما گفتند: چطور شب اول كه رادیو، پیام امام را برای ترور من پخش كرد رادیو را آوردید تا من آن را بشنوم اما الان بهانه می آورید؟ ما هم به هرحال یك جوری قضیه را سرهم بندی می كردیم و می گفتیم: از آن به بعد پزشكان منع كردند. بعد از ورود به بخش انقلاب دیگر ما این بهانه را هم نداشتیم. یكی دو روز پس از ورود به آن بخش كه اتفاقاً شیفت من هم بود، آقا مرا صدا زد و فرمود: آقا محسن! بیا اینجا ببینم، رفتم خدمتشان، فرمودند: بگو برای من یك روزنامه بیاورند. من یك لحظه ماندم كه چه بگویم، گفتم: چشم آقا! رفتم به اتاق محافظین و به بچه ها گفتم: ساكت باشید و صدایتان درنیاید، آقا روزنامه می خواهد. وقتی دوباره برگشتم پیش آقا، ایشان فرمودند: چی شد؟ گفتم: بچه ها رفتند بیاورند. تقریباً ظهر شد و ما هم به لحاظ همین تقاضای آقا كمتر به اتاق ایشان آمدو رفت می كردیم. قبل از اذان ظهر بود كه آقا از اتاقشان مرا صدا زدند وگفتند: آقا محسن، روزنامه چی شد؟ من دستپاچه شدم و گفتم: آقا بچه ها رفتند منزل، عصر كه بیایند می گویم بروند بگیرند. ایشان ناراحت شدند و گفتند: یعنی چه؟ در این بیمارستان به این بزرگی رادیو كه نیست، یك روزنامه هم تو نمی توانی پیدا كنی؟ گفتم: آقا بچه ها كه بیایند حتماً می فرستمشان بیاورند. بعد از این جریان من آمدم به اتاق دكترها و گفتم كه این وضعیت دیگر قابل تداوم نیست وحتماً باید یك طوری جریان را به ایشان منتقل كرد. آقای دكتر میلانی هم با مرحوم حاج احمد آقا و آقای هاشمی تماس گرفت و قضیه را گفت. آنها هم گفتند كه ما بعدازظهر به آنجا می آئیم. حدود ساعت 4بعدازظهر بود كه آقایان تشریف آوردند. البته آن روز هم تیم پزشكی مخالف بود كه خبر به ایشان گفته شود چون معتقد بودند هنوز توانائی عصبی و جسمی ایشان متناسب با شنیدن چنین خبری نیست. به هر حال وقتی آقایان آمدند، آقا فرمودند: چه اتفاقی افتاده، نكند چیزی شده و من از آن خبر ندارم؟ آقای هاشمی گفتند: نه خیر، اتفاقی نیفتاده. آقا گفتند: نه، من آقای بهشتی را نمی بینم، نكند برای ایشان اتفاقی افتاده باشد. آقای هاشمی گفتند: نه اتفاق چندان مهمی نیفتاده، فقط آقای بهشتی در یك حادثه تصادف مقداری صدمه دیده اند و در بیمارستان سینا بستری هستند... بعد هم مقداری با ایشان صحبت كردند و رفتند و جای سخت كار ماند برای ما. از آن لحظه به بعد دیگر آقا مكرر می گفتند: زنگ بزنید بیمارستان سینا و از حال آقای بهشتی برای من خبر بگیرید، حتی به دكترها هم می گفتند: شما دیگر بروید و به آقای بهشتی برسید، دیگر من نیازی به شما ندارم. چیزی كه در رفتار آقا پس از دیدار با آقای هاشمی واحمد آقا محسوس بود این بود كه ایشان حدس زده بودند كه ابعاد حادثه فراتر از حدی است كه آقای هاشمی به ایشان گفته اند، لذا در صدد بودند كه در این مورد اخبار بیشتری كسب كنند. یك روز صبح كه آقای مقدم كه از همان مقطع تا هم اكنون عضو دفتر ایشان هستند، خدمت ایشان می روند آقا به اصطلاح به ایشان یك دستی می زنند و می گویند: آقای بهشتی كی شهید شدند؟ آقای مقدم هم كه تصور می كرد آقا قبلاً از مسئله مطلع هستند شروع می كند ریز جریان را برای ایشان نقل كردن. ما یك لحظه به خودمان آمدیم و دیدیم آقای مقدم دارد همه چیز را برای آقا نقل می كند و ما در مقابل كار انجام شده قرار گرفته ایم و به این ترتیب ایشان از قضیه مطلع شدند. بعد آقا فرمودند كه حالا رادیو و تلویزیون را بیاورید. ما هم تلویزیون را آوردیم. من واقعاً هیچگاه یادم نمی رود كه وقتی تلویزیون صحنه مردمی را نشان می داد كه یك صدا شعار می دادند: «آمریكا در چه فكریه- ایران پر ازبهشتیه» آقا فرمودند: كی این حرف را زده، دیگر این مملكت بهشتی به خودش نخواهد دید... كه گذشت زمان هر چه بیشتر حكیمانه بودن این سخن را نشان داد.
ظاهراً ایشان پس از ترور در اولین مراسمی كه شركت كردند، مجلس تنفیذ حكم ریاست جمهوری شهید رجائی بود. آیا در این مورد خاطراتی دارید؟
بعد ازترخیص ایشان ازبیمارستان ما یك منزل ساده ای در منطقه اقدسیه تهران از بنیاد گرفتیم تا ایشان دوران نقاهتشان را در آنجا طی كنند. درآن منزل اطباء مرتباً به دیدن ایشان می آمدند. یك روز پرفسور سمیعی آمد و گفت قاعدتاً باید بعد از 13هفته دست شما از آرنج تكان بخورد، اگر تكان نخورد باید دستتان را عمل كنید. البته پیش بینی ایشان درست درآمد و پس از مدت مقرر آقا دیدند كه می توانند آرنجشان را تكان بدهند. اما درمورد سؤال شما باید عرض كنم كه ایشان در طول مدت نقاهت به شدت دلشان برای امام تنگ شده بود. البته مرحوم حاج احمد آقا مرتباً به دیدن ایشان می آمدند و از این طریق با امام ارتباط داشتند اما در طول این مدت خود امام را زیارت نكرده بودند. من یك روز به ایشان عرض كردم اگر موافق هستید روز تنفیذ حكم آقای رجائی شما را به دیدن امام ببریم. ایشان گفتند: خیلی خوب است منتهی یك ماشینی پیدا كنید كه مرا خیلی اذیت نكند. چون زخمهای ایشان عمیق بود و با یك تكان مجدداً سرباز می كرد. لذا در طول مدت نقاهت تنها ما چندنفر بودیم كه می دانستیم چطور می توان ایشان را حركت داد و راه برد كه زخمها ناراحتشان نكند. به هرحال پس از موافقت آقا ما رفتیم پیش آقای رجائی و جریان را گفتیم ایشان گفت: هر ماشینی كه برای حمل و نقل ایشان می خواهید دراختیارتان می گذاریم. ما رفتیم پاركینگ ریاست جمهوری دیدیم تمامی ماشینها تشریفاتی است. ما می دانستیم كه آقا به هیچ وجه سوار این نوع ماشین ها نمی شوند ازطرف دیگر ماشینهای دیگر هم چون در حین حركت زیاد تكان می خوردند، نمی توانستند مورد استفاده ما قرار بگیرند. به هرحال ما با لحاظ تمام جوانب با خودمان به توافق رسیدیم كه یكی از همان ماشین های بنز را برداریم. چون می دانستیم كه آقا سوار ماشین های تشریفاتی نمی شوند با دوستان قرار گذاشتیم برای اینكه آقا درمورد نوع این ماشین حساسیتی نشان ندهند و آن را نبینند وقت رفتن ماشین را تا سرحد امكان تا نزدیك درب اتاق ایشان بیاوریم و از طرفین درب اتاق تا درب ماشین دوستان بایستند تا اینكه یكسره ایشان سوار ماشین شوند. این برنامه اجرا شد اما وقتی ماشین راه افتاد آقا متوجه نوع ماشین شدند و البته ناراحت. رسیدیم جماران و ایشان رفتند خدمت امام. امام خیلی از دیدن ایشان خوشحال شدند و دستور دادند كه كنار صندلی شان در حسینیه جماران برای ایشان هم صندلی گذاشتند و در سخنرانی روز تنفیذ هم از ایشان تمجید كردند. ایشان چگونه از شهادت شهیدان رجائی و باهنر مطلع شدند؟
روز 8شهریور ما در محل اقامت آقا صدای انفجار را شنیدیم البته خود ایشان نشنیدند چون وقت استراحتشان بود. ما وقتی از شهادت رجائی و باهنر مطلع شدیم با توجه به تجربه ای كه از جریان انفجار حزب داشتیم می دانستیم كه به طور مطلق نمی شود خبر را از ایشان پنهان كرد. لذا اول به ایشان گفتیم كه در نخست وزیری یك انفجار جزئی رخ داده. ایشان بلافاصله گفتند: به من خبر دقیق بدهید. بعد از حدود نیم ساعت به ایشان گفتیم كه آقای رجائی و آقای باهنر در انفجار زخمی شده اند. ایشان یك تأملی كردند و فرمودند: فكر می كنم خبرتان ناقص است بروید پیگیری كنید و خبر درست بیاورید. ما دیدیم كه دیگر نمی شود پنهان كاری كرد. از سوی دیگر ادامه پنهان كاری ما هم داشت آقا را عصبانی می كرد. لذا مجبور شدیم خبر را صاف و پوست كنده به ایشان بگوئیم ایشان بعد از شنیدن خبر بسیارغمگین شدند. به خصوص میان ایشان و شهید رجائی یك رابطه عاطفی عمیقی برقرار بود. آقای رجائی هر چند روز یك بار در بیمارستان و نیز خانه اقدسیه به دیدار آقا می آمد. حتی پیشنهاد ریاست جمهوری ایشان را هم خود آقا در بیمارستان دادند. بعد از جریان بنی صدر و انفجار حزب جلسه ای در بیمارستان قلب و در محضر آقا با حضور آقای هاشمی، مرحوم حاج احمدآقا و سایر مسئولان تشكیل شد و اول از خود آقا خواستند تا كاندیداتوری ریاست جمهوری را بپذیرند. ایشان فرمودند: من با این وضعیت جسمی توانائی انجام این مسئولیت را ندارم و بعد آقای رجائی را پیشنهاد كردند كه مورد قبول و تصویب این جمع قرارگرفت. به هر حال آقا پس از دریافت خبر شهادت ابراز تمایل كردند كه در مراسم تشییع شهدا شركت كنند. این دومین خروج ایشان از محل استراحتشان در دوران نقاهت بود. به هر حال ایشان را آنروز به بالكن مجلس شورای اسلامی بردیم و ایشان در عین ضعف جسمانی و در حالی كه دستشان روی شانه من بود با حالتی سوزناك برای مردم چند جمله صحبت كردند. از جمله نكاتی كه آن روز ایشان گفتند و خیلی جمع را تكان داد این بود كه «شما مردم مستضعف باید افتخار كنید كه رئیس جمهور شما از طبقه مستضعفین و محرومین بود و زمانی در كوچه پس كوچه های همین شهر دستفروشی می كرد». این جمله صدای گریه مردم را بلند كرد. وقتی سخنرانی تمام شد حال آقا به لحاظ همان ضعف شدیدی كه داشتند به هم خورد و ما مجبور شدیم تا ساعتی ایشان را در همان محل مجلس بستری كنیم تا حالشان قدری بهتر شود.
چه شد كه ایشان پس از شهادت شهید رجائی كاندیداتوری ریاست جمهوری را پذیرفتند؟
امام در آن مقطع از دیدگاه قبلی شان كه روحانی نبودن رئیس جمهور بود عدول كرده بودند از طرف دیگر اثبات حقانیت جریان خط امام و شهادت بسیاری از چهره های شاخص آن وضعیتی را به وجود آورده بود كه اساساً مردم به چیزی غیر از ریاست جمهوری چهره های برجسته این طیف راضی نمی شدند. طبعاً در این شرایط قبل از هر كس دیگر نگاهها به طرف آقا برمی گشت. البته در این جا هم باز آقا قلبا راضی به پذیرش این مسئولیت نبودند و از باب اضطرار پذیرفتند. انتخاباتی كه منتهی به ریاست جمهوری آقا شد هم از رویدادها و حماسه های بزرگ تاریخ انقلاب بود كه دیگر تكرار نشد. با توجه به درصد واجدین شرایط و شركت كنندگان، آقا در آن تاریخ یعنی سال 60 ، 16 میلیون رأی آوردند. از آن تاریخ بود كه دیگر بنی صدر و برخی جریاناتی كه در مقطع رویاروئی او با خط امام از او در داخل كشور حمایت می كردند مثل لیبرالها، تا حدی توی لاك خودشان رفتند چرا كه آنها به رأی 11 میلیونی بنی صدر تكیه و مباهات می كردند و رأی 16 میلیونی آقا آنها را كاملاً غافلگیر كرد.
مسئله جانبازی و اثرات آن تا چه حد بر فعالیت های حضرت آقا تأثیر گذاشت؟
به هر حال ایشان تا سال ها بعد از تروردست دردهای شدید وعجیبی داشتند و ما خاطرات زیادی از روزها و شب هائی كه دست ایشان درد می گرفت داریم. برخی از نقاط دست ایشان مانند سرانگشتان حس دارد و بعضی جاهای دیگر مانند محدوده مچ حس ندارد. گاهی اوقات در دوران مسئولیت ریاست جمهوری شب ها پس از انجام كار روزانه، دست ایشان آنچنان داغ می شد كه اگر كسی آن را می گرفت تصور می كرد كه تب بالای 40درجه دارند. من به سلیقه خودم راه هائی پیدا كرده بودم كه حرارت دست ایشان را كم كنم اما آن راه ها هم چندان اثربخش نبود. مثلا گاهی اوقات یك ظرف را پر از یخ می كردم و حوله ای را در میان یخ ها می گذاشتم. وقتی این حوله به شدت سرد می شد می آوردم و دوردست آقا می پیچیدم. شاید باور نكنید كه در فرصت كوتاهی این حوله داغ می شد. گاهی اوقات درد دست ایشان آنقدر بالا می گرفت كه مجبور می شدیم از آمپول آرامبخش استفاده كنیم با وجود اینكه این آمپول ها عوارض داشت و برای ایشان خوب نبود. بعضی وقت ها كه ایشان شب ها در ریاست جمهوری می ماندند نیمه شب دست درد می گرفتند و در عین حال مایل نبودند كه ما را هم از خواب بیدار كنند. ما به خاطر همین خصوصیت ایشان یك نفر را به عنوان كشیك قرار داده بودیم كه هر وقت نیمه شب ها احساس كرد كه آقا دست درد دارد سریع ما را بیدار كند.
ظاهراً حضرت آقا در اولین موردی كه خارج از بیمارستان و محل استراحت خودشان، در انتخابات شركت كردند رأی خودشان را به صندوق مسجد ابوذر انداختند كه شنیدن خاطره آن برای ما مغتنم است.
بله، ظاهراً سال 61 و در انتخابات مجلس شورای اسلامی بود كه آقا تصمیم گرفتند در مسجد ابوذر رأی بدهند. ما یكی دو روز قبل رفتیم آنجا را چك كردیم. برخی از كسانی كه در روز ترور ما را دیده بودند ما را شناختند و ابراز محبت كردند. به هرحال روز انتخابات آقا تشریف بردند به همان مسجد و رأی خود را به صندوق انداختند. البته واقعه 6 تیر تأثیر معنوی زیادی بر فضای آن مسجد گذاشت. الان پایگاه بسیج آن مسجد از فعالترین پایگاه هاست. از شلوغترین مساجد تهران است كه گاهی اوقات حیاط آن هم در وقت نماز پر می شود. به هرحال همین مسئله كه نام آن مسجد با نام حضرت آقا همسان و مقرون شده، موجب گردیده كه آنجا كانون توجه بسیاری از مردم قرار بگیرد.

به عنوان آخرین سؤال، امروز كه پس از سال ها واقعه 6 تیرماه و در نگاهی كلان تر دوران با آقا بودن را در ذهن خود مرور می كنید چه احساسی دارید؟
من وقتی در سال 58 خدمت آقا رسیدم و با ایشان همراه شدم 19 سال داشتم. یعنی در دوران جوانی و مقطعی كه شخصیت و منش اخلاقی انسان شكل می گیرد. هرچند كه هرگز برای ایشان شاگرد خوبی نبودم اما باید اذعان كنم به لحاظ اخلاق اجتماعی و حتی سیاسی خیلی از ایشان درس گرفتم. واقعاً از این بابت خوشحالم كه حداقل بخشی از شخصیت من تحت تأثیر معاشرت با آقا شكل گرفته است. آنچه كه من از ایشان برای شما گفتم قطره ای از دریاست و اصلا كسی مثل من نمی تواند ترسیم گر منش و سیره ایشان باشد.



نوع مطلب : دفاع مقدس، سیاسی، عمومی، 
برچسب ها :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی